تبليغاتX
قلمرو من!

قلمرو من!

به قلمرو تنهایی من خوش آمدید

صـ حـ ر ا

صحرا ساحره ی است که گوشهایت را سحر می کند و سکوتش تو را دیوانه...
زمین عریانش پا را می سوزاند و باد سوزانش تو را ویرانه.
سرابش چون عذابی تو را در هم می شکند و آفتابش می خشکاند هر آب و ریحانه...
مرگ برایت می شود بهشت برین این جهنم پر هیاهو و بی هنگامه...
...
سری بریده می شد.
با پایین آمدن خنجری اشکی ریخته می شد.
خیمه ای آتش می گرفت.
آتش جانی خاموشی می گرفت.
چشمی پر از آب
دستی بریده بود...
مشکی در دست ها...
طفلی بریده بود...
غریبه ای در میان سپاهی...

غریبه ای در میان سرابی...
ولی خدا بر زمین...ولی افتاده بر زمین...سر جدا و تن جدا...
عباس هم از برادر افتاده جدا
زینت علی...نگاه می کند به آسمان...
علی اکبر راه افتاده سوی آسمان...
اصغرش علی بودن را یاد گرفته...استخوان در گلو را...با تیر سه شعبه یاد گرفته...
کسی در قتلگاه جان می دهد ...
کسی در خیمه گاه جان می دهد...
کسی در انتظار آّب ...
کسی برای برادر جان می دهد...
سردار بی یار،  تنهاست...
نگاهش به یاران و تن هاست...
رگ ها بریده می شود...نگاهش به دخت زهراست...
به فکر فرزندش علی ... به یاد ولی اش مولا است.
...
چشم ها سنگین وخون آلود...بسته می شود بر روی این دنیای یزید آلود...

 زینب می ماند و سری بروی نیزه ی...
سکوت برادری...صدای خنده ی...
صحرا!
ساحره گوشهایش را سحر کرده.
زمین عریان پایش را سوزانده و باد سوزان ویرانش کرده
آب فرات عذاب می دهد...آفتاب پاسخی نمی دهد...
اسب ها در جلو...سم های خونی..
.قلبی شکسته...در فکر پیکر های در هم شکسته...

زیرلب زمزمه می کند...آرام آرام

آری!

مرگ بهشت برینی است در این جهنم پر هیاهو و بی هنگامه...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 19:16  توسط علی   | 

جا مانده

حس عجیبی است...

جا ماندن حس عجیبی است

خدا می خواند...همه را به سوی خودش...

اما زمانی که نوبت سوار شدن می شود...قطار به راه می افتد...

چه شده است که چهار بار درخواست من بی پاسخ ماند.

این صبر تا کی ادامه دارد؟

دلم گرفته است...

دلم بدجور گرفته است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 8:36  توسط علی   | 

حضور

نمی توانم به ظهور فکر کنم...دست خودم نیست.

نمی توانم به آن مدینه فاضله ی فکر کنم که سالهاست با رویای دیدن آن به خواب رفته ام.

با اندیشه حضورش روزها را سر کرده ام و با توصیفش این سالهای سنگین سکوت را پشت سر گذاشته ام.

حضور منجی تنها کورسوی امید است...
نمی توانم به ظهور فکر کنم...
نمی توانم...

بوستان هایمان نه جای بویدن بلکه جای بوسیدن است...

بوسه از عاشقی به معشوقی...از هوسی به هوسی...از فرهاد فاسدی به شیرین فاحشه ای...

بوستانهامان بوی عطر فرانسوی می دهد و مشروب وایت هورس آمریکایی.بوستان هامان محل تردد شیطان است...توقف مطلقا ممنوع ...و سر را سنگین کنیم...تا نبینیم دستی گره خورده است و لبی فشرده شده است.و تنی فروخته شده است

  تا نبینیم غم دل فرشته ها سیاه کرده است روزگار روزمرگی مان را تا نبینیم اشک های کسی را که فردایمان را قرار است بسازد...

باد می وزد...و می برد خبری...خبری نیست از صبا...موهای پریشان را چنگ خوش آوای ابلیس می کند...و او می نوازد برای دلی که به پرتگاه نزدیک است...مسخش می کند...و می رهاند...
دخترک روبروی آینه  رنگ می پاشد به صورتش...رنگی به لب...به سیرتش... رنگی به دل...
شیطان زمزمه می کند در گوشهایش و از دلایل جبری زیبایی حوا می گوید ...و تیری در کمان ابروی دخترک می گذارد شاید زمانی سیاهی ایی هدف قرار گیرد.
دنیای من یعنی شلوارها چاک چاک...مانتوهای تنگ..حواس پنجگانه در خدمت هوس های رنگ رنگ...سخن گفتن از خدا یعنی چرندیات افراد منگ ... نماز یعنی پرستش خاک و سنگ...

   کبوترها را سر می شکنیم ...مرغان عشق را از قفس ها می پرانیم تا در آسمان غربت شکار شکارچی ها شوند...

با سگ هایمان عکس یادگاری می گیریم...حتی اگر قناری های مست از نبود لیلی شان مجنون شوند...حتی اگر گنجشک ها دیگر خبری از باران نیاورند...

.دست می کشیم بر سر میمونکهای یزیدی...
یتیم های علی را ولش کن
حنجره پاره می کنیم برای حقوق حیوانات خانگی...
تجاوز حیوانات وهابی  به خواهر شیعی را ولش کن.
مجلس عیش شیطان را گرم می کنیم...
عرش گرم خدا را ولش کن.
هر روز مکتب جدیدی علم می کنیم...
مکتب ظهور را ولش کن...
و چون سختی شکل گیرد. و رهایی حاصل شود...
لطف خداوندی را ولش کن.

بعضی اوقات...خسته می شوم از این دنیا...

از این دنیای ایسم های تقلبی از این دنیای دروغی و عروسکی

افسوس می خورم... و اشک می ریزم...برای کسی که حضورش حس می شود و ظهورش قابل درک نیست...
برای کسی که دلگیر می شود هر جمعه... و سکوت می کند تا وعده ی الهی
افسوس می خورم و اشک می ریزم.

 برای کسی که به اندازه ی وسعت هستی تنهاست.

...

خدایا...فرجش را نزدیک فرما

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 3:8  توسط علی   | 

خدایا...


میخواهم بنویسم...نه برای دل خودم...

ونه برای خوش امد دیگران...
می خواهم بنویسم... نه به خاطره ثواب بیشتر... ونه به خاطر گناه بیشتر
می خواهم بنویسم...برای کسی که می گویند در همین نزدیکی است...
کسی که از رگ گردن نزدیک تر است...
کسی که قرار شده ما را تنها نگذارد.
کسی که تمام دست ها به سویش بلند می شود...زمان بیچارگی...
خدایا...آمده ام پشت در خانه ات...در نمی کوبم...صدایت نمیزنم...
بر دیوار خانه ات تکیه میزنم و آرام آرام می گریم...
نه به خاطر خودم... و نه به خاطر دیگران...
و نه به خاطر خوش آمد تو... و نه به خاطر خوش آمد دیگران
دلم گرفته است خدا...
سیاهی همه جا را گرفته است خدا...
پس چرا کاری نمی کنی...
چرا طوفان نوحی راه نمی اندازی
یا زلزله ی بنیان افکن ابراهیمی ات را نثار ما نمی کنی...
خدایا به خداوندی ات قسم ما به قصه ی عام الفیل هم راضیم...
خسته شدیم از بس که دشنام داده اند...
خسته شدیم از بس سکوت کرده ایم
خسته شدیم از بس پرخاش کرداه ند.
خسته شدیم از بس سر در گریبان فرو برد ایم...
خسته شدیم از این همه علی وار زندگی کردن
خسته شدیم از این همه عمر وعاث دیدن...
خسته شدیم از بس که بین در و دیوار جان کنده ایم
خسته شدیم از بس تازیانه خورده ایم... و دم نزدیم
خدایا...نمی دانم صدایم را می شنویی یا نه...به سمیع بودنت قسم...
باور کن هنوز هم حسین تنهاست...و زینب در بین شامیان ارزش و قرب بیشتری دارد تا نزد ما...
خدایا خسته شده ایم از خودمان...سیلی مقدر کن شاید سیلی زند این صورت پف کرده از گناه را...شاید بشوید دروغ هایمان...شاید بشوید گناهانمان...شاید بشوید نفس و جانمان را...
پشت در خانه ات نشسته ام...
در خانه ات عجیب مثل در خانه ی فاطمه است...
و دیوار خانه ات چون دیوار خانه ی محمد...
و عطر خانه ات چون عطر حضور علی...
خدایا به من نخند اما...
این خانه ات در دنیای من دیناری هم ارزش ندارد...
مرا ببخش از این کفر گویی. اما...
خانه ات بدرد کوبیدن هم نمی خورد در این دنیای من...
خدایا اصلا فراموش کن مارا... قصه ی ما را تمام کن...
ما قصه ات راتمام کرده ایم...
ما غصه ی چیزهای دیگری را داریم

اینجا رهبر ابلیس است
کاخی دارد به وسعت تمام لذت های دنیایمان...
خدایا بی زحمت از ما دست بکش...
ما با شیطان و شور و شهوت جشن گرفته ایم...
با هوس هایمان عقد دائم بسته ایم...
وعقل را کرده ایم بازیچه ی نفسمان
و نفسمان را بیرون می دهیم با ذکر و نام شیطان...
روزهاست ما رها کرده ایم ریسمان محکم الهی ات را
خدایا بی زحمت توهم از ما دست بکش...
...
آه!
میخواهم بنویسم...
نه برای خودم و نه برای دیگران...
و نه برای ثواب بیشتر و نه برای گناه بیشتر
می خواهم بنویسم... برای تو...
خدایا...
ما دیگر طاقت دوری ات را نداریم ما حتی طاقت این سکوتت را نداریم...
ما خسته ایم...ما چون گمشده ایی ...دنبال مادرمان می گردیم...
خدایا ما گمشده ایم...در میان هوس ها و خوی ها و دروغها
می خواهم بنویسم ...
می خواهم بنویسم...اما...
قلمم توسط گناهانم مصادره شده...
می خواهم صدایت کنم اما زبانم در کام سکوت زندانی شده
می خواهم در بکوبم...لیک دستانم به نجاست نفسهایمان گرفتار است...
می خواهم صبر کنم تا در را بگشایی...اما شرم نگاه به چشمانت چشم هایم را کور کرده...
من پشت در نشسته ام...
و بی وقفه می گریم و افسوس می خورم...
در را که بگشایی...خنکای وجودت شاید مرا هم نوازش کند...
آنگاه است که تو را سخت در آغوش می گیرم...
آنچنان که گویی اصلا روحی دمیده نشده است...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 2:36  توسط علی   | 

خنده های رندانه

دیروز  در خیابان دیدم 2 نفر داشتند هم را کتک می زدند...

یک دختر آرایشکرده هم داشت کمی آنورتر گریه می کرد...

تمام آرایشش خراب شده بود...

یاد فیلم عروس مرده ی تیم برتون افتاده بودم...چه چهره ی فلاکت باری داشت...

خدا را شکر مردم هنوز قطره ی غیرت داشتند...البته بعضی.

سعی می کردند جدا کنند...

هر چند که وقتی اولین مشت به صورت خورد...کسی بلند گفت...ایول

صدای سوت هم آمد گویی...من که نشنیدیم...دوستم بعداً گفت.

خنده دار آنجا بود که صلوات و ناسزا قاطی شده بود...

اما من جدای از هیاهو دنبال چیزی می گشتم...در دور و اطراف...

دخترک آرایشکرده که البته باید تصحیح کنم دخترک آرایش خراب شده هق هق می کرد و از مردم می خواست آن دو را از هم جدا کنند...

گفتم شاید مسئله مزاحمتی چیزی باشد... پرسیدم.گفتند: نه...گفتند تمام موضوع سر چانه زدن بر سر قیمت بوده است...

در این بین خنده ام گرفته است...جداً مردم هم سر چه چیزهایی با هم گلاویز می شوند و مشت به هم حواله می کنند...جدا از این حرف ها آبروها چقدر بی ارزش شده اند...

جالبتر از همه آن است که در این مواقع آدمهای دور و اطراف هم هجوم می برند برای تماشا...

نه برای فصل کردن بل برای گرم کردن ماجرا پیدایشان می شود...

من بار دیگر دنبال چیزی می گردم...اما بجای مقصودم چشمم می افتد به پسرک ژنده پوشی که دست در جیب مردی کرده است...فکر کنم کیفش بود...توی هوا زد...و مرد مبهوت از تماشای ماجرا نمی دانست خود در مرکز ماجرای دیگری قرار گرفته است...

نمی دانم چرا اما...چیزی نگفتم به مرد...شاید حق کسی که بیرون گود بایستاد و فقط نگاه کند هم همین باشد... خودمانیم یک جورهایی دلم خنک شد...

دعوا همچنان ادامه داشت...فحش و ناسزا و مشت و صلوات و لگد و چهره های برافروخته و موبایل های در دست و ترس و میانجیگری و همه و همه  هم همچنان ادامه داشت و من سعی می کردم خودم را از شلوغی متعفن این جمع جدا کنم...

در این بین یادم افتاده است به حوادث این چند روز...

چه زیاد شده اند دست های موبایل به دست و چه کم شده اند دستهای جدا کننده...

چه زیاد شده اند مشت ها و چه کم شده اند دست های از روی دوستی گشوده شده ...

چه زیاد شده اند چهره برافروخته و چه کم شده اند چهره های پر از احترام...

چه زیاد شده اند حوادث این چنینی

...

چه از این گرفتن تخفیف چند هزار تومانی تا آن چشم طلبه ی تهرانی

چه از این دعوای به زعم من خنده دار و به زعم دختر آرایشکرده ی از این پس آرایش نکرده ترسناک تا ناموس پرستی سعادت آبادی...

چه از این تماشاخانه ی خیابانی تا چاقوکشی بچه شیعه های ایرانی...

چه از این سوت های تشویقی تا موبایلها و گزارش های لحظه به لحظه ی تصویری...

نقطه اشتراک تنها یک چیز است...

کمی بالاتر از سرها...شیطان معلق در هوا

یا تکیه زده بر دیواری

یا نشسته بر دوش معرکه گیرها... دست می زند  

آواز می خواند

شادیها را سر می کشد...

و روح ها را می مکد...

عجیب هوا بوی لجن می دهد...

دعوا بالاخره تمام می شود...

به لطف ریش سفیدی بعضی ها...

موبایل ها با صلوات تک به تک پایین می آیند...

صلوات باری دیگر وساطت می کند...

و من تصور می کنم شیطان را...

در کوچه یی خلوت سر می خورد بر روی زمین و دور می شود...

در حالی که از غم آدمیان تغذیه می کند...

 و با خنده های رندانه ی زیر لب زمزمه می کند:

...خدایا...

 انسان بنده من است نه تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 22:19  توسط علی   | 

انتخاب

جاده...مه...انتها

شیطان انتخاب می کند...

و انسان هم همینطور...

بین دو راهی...در مه ی سنگین...بدون هیچ علامتی...ایستاده ی.

انتخاب راه، سخت و ناممکن است...

و تصمیم می گیری به صدای قلبت گوش دهی...و شاید به ندای عقلت...

 هر چه باشد... جنگ جنگ دو مخلوق است...خالق ناظر بر میدان مبارزه... غصه ی یکی می خورد و افسوس دیگری...برایش چه جنگ ناخوشنودی است...

 وتو می مانی بین دوراهی... بین نفس و دل بین عقل و جهل...بین حال و آینده

شیطان فرا می خواند... و تو رها می کنی ...

همچون کوری، می شود عصایت ...

گام به گامش می روی به سوی پرتگاه خنده های جنون آمیز

کر می شوی... و سرخوش از راه آسان و نزدیک پیش رو...گام هایت را تند می کنی... هوس جای دل  را گرفته...غرور تمام تواضع را خورده...درهای صبر در هم کوبیده... حلال و حرام، گناه و ثواب در هم تنیده...

تو راه را انتخاب کردی... توبه شاید شود دور برگردان...

اما چه می شود کرد با  دل شکسته و سکوت کسی که در همین نزدیکی است...

هر چقدر هم بخوانی العفو العفو...تنها آتش می زنی بر دل سیاهت...پاک نمی شود... می شود چیزی شبیه اره ی بر استخوان...رحیم...می بخشد تو را...بی شک...

اما چه می کنی با دل خویش؟

شیطان انتخاب می کند...

 انتخاب می کند سست ترین  و مومن ترین را...

با هر یک عقد اخوتی می بندد ناگسستنی...

با مومن ترین مستحکمترین گناهان را....

و با سست ترین...سطحی ترین انان را...

و انسان انتخاب می کند...

یکی از همین دو راه را...

یا هوس... یا دل...

یا عقل یا جهل

یا حال و یا آینده...

و خدا انتخاب می کند...

که کسی را به نور برگرداند...

یا به حال خود واگذارد...

توبه ی را بشنود...

یا عدلی را حکم فرما کند...

شفاعتی را بپذیرد یا جماعتی را در آتش خودشان غوطه ور سازد...

بعضی وقت ها فکری می زند. به سرم...

روزی خواهد رسید که مه رقیق خواهد شد...

آن روز رویی باقی مانده است برای به عقب نگریستن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 16:11  توسط علی   | 

ترسهای خروشان

نمی دانم وقتی زمانش فرا رسد...در وجودم ترس رخنه می کند یا در دلم امید موج می زند.

گرمای آتش زیر پایم مرا به خود می آورد یا نسیم بهاری بهشتی مستم می کند

نمی دانم وقتی پا در راه گذارم سکوت خدا را می شنوم یا تشویق فرشته ها گوش هایم را کر می کند...

و یا آنکه صراط روبرویم مستقیم است؟

یا  چون پوست  ماری لغزنده؟

جنسش از فولاد محکم ثوابهایم است...یا چوبهای پوسیده گناهانم

نمی دانم راهم به اندازه ی تمام هستی طولانی است یا به اندازه مویی کم و کوتاه ...

آیا در آخرین رمق دستهایم برای چنگ زدن به عروه الوثقی کسی هست که دستان لرزانم را بگیرد

و  یا آنکه زمان می ایستد و همگان سقوطم را تماشا می کنند...

روی پل صراط...

من می مانم و خدایم... بدون هیچ شیطانی...

چون فرو افتم خدا حق را ادا کرده و چون ره به سلامت ببرم...رحمت اعطا کرده...

پس هر روز می شمارم ثانیه ها را...

در انتظار روز امید...

شاید شیرین شود گذر این همه سالهای سنگین گناه آلود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 21:52  توسط علی   | 

عقل بیـ دل،دل بیـ عقل

نوشتن با نوشتن توفیری ندارد.

اما فاصله هاست بین دلنوشته  و عقلنوشته

چون دل بنویسد عقل می لرزد

و چون عقل قلم گیرد، دل می میرد.

تمام سیه روزی انسان است...همین جنگ این دو چاه ظلمات

در هر یک بیافتی...چون سنگی در دست نادانی بوده ای...

هزار عالم هم نمی توانند درت بیاورند...

اصلا شاه بیت انسان جنگ بین همین دو ویروس است...

جنگ بین آدم و حوا...

هر چند که باید به عقل آدم شک کرد...

که بهشتی را به سیبی فروخت...

حالا که فکر می کنم میبینم کدام جنگ...

چون دل تصمیم بگیرد هر چقدر هم عقل به این در و آن در بزند و 1000 صفحه در باب بهشت بهتر است یا سیب بنویسد...باز هم دل پیروز ماجراست...

آخر سر هم یک نگاه معصومانه ،هوش را می برد از عقل.

عقل می شود سرباز دل...شاید هم خرش...

پس دل هی می کند و عقل اطاعت...

چیزی شبیه سه پایه ها  می افتد به جان عقل...

عقل دیگر نمی نویسد،راه نمی رود، حرف نمی زند، هر کاری که کند دل کرده است.

عقل می شود پروانه  و دل شمع...

عقل می سوزد در دام شمع

گاهی وقت ها عقل می شود نخودی...

باشد یا نباشد ملالی نیست.

دل هر چه خواست بنویسد به عقل مربوط نیست...

اصولا داخل آدم نیست.

عقل لایعقل اما، می شود ستون بیرق ارتباط دل به دل، قلم فرسای مکتب عشق و دل

پس اگر کاتب نوشت قصه ی خسرو و شیرین

فاتحه خواندن رواست بر جسد این ،عقل شیرین

پس اگر دلها با هم سازش نیافت، این دل عاشق اگر معشوق نیافت.

می رود پشت  عقل گم می شود.

بالاخره عقل بیمار  بیدار می شود.

هوش و حواسش چون آید به رو

افسوس ها می خورد از این دلهای دو رو

ناله ها بر آسمان، روی گریان بر زمین

آدم اول، بی گمان می افتد روی زمین

عقل اینبار هوشیار می شود.

برای دل، زنگ هشدار می زند

عقل حکم رانی می کند...

بر دل بشکسته پایی می زند...

 عقل داستان ها می سراید...

از حضور عقل ها، غیبت دلها دم می زند.

ادعا پشت ادعا

زندگی را بی دل می کند

هر سلامی را منظور می گیرد.

کلا حکومت نظامی را سفت و سخت می گیرد.

هر خنده ی را با وتو رد می کند.

دل را با کنایه سرد می کند.

پس دل فراموش می شود.

در سیاه چاله ی عقل گم می شو د

عقل کم کم می شود یک تکه چوب

بی محبت بی حواس

بی یک دوست خوب

 می شود عقل اما، بار دیگر دو دل

در انتظار لحظه ی

مشتاق دیدار خنده ی

می نویسد از روی عشق و دل

می خرامد سوی دل

می رسد بر سیاه چالها

آن مویرگهای فراموشی

صدا می زند ای دل، کجایی ای دل

سکوت

در پس مویرگها

در انتهای قلب عقل

دل در گذشته

عقل پشیمان از گذشته

مجنون وار در پی لیلی درگذشته

به بیابان پا می گذارد

نشان خانه ی دل

از این و آن می خواهد

اما دلها بیگانه با  زبان عقل مجنون

بر او می خندند

عقل چون بید مجنون می لرزد از خنده های سرد

غریبانه می گرید.

به دنبال دل خویش

به هر خرابه ی پا می گذارد.

لیک هیچ  است که می یابد.

آن عقل مجنون روزهاست از یاد برده که دل در  خویش مرده

دل اما سالهاست که از عقل خویش دل بریده

عقل و دل مستقل، محکومند به این فنا

دل بی عقل  می شود افسوس و آه از  بیچارگی

عقل بی دل می شود عاقبت غربت و درماندگی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 19:6  توسط علی   | 

نقدی بر اخراجی ها 3

در این عرصه ی ملتهب که غول های بزرگ سینمایی از هر روشی برای القا تفکر خود به تماشاگر استفاده می کنند و مکتب های اخلاقی و سیاسی و فرهنگی خود را در قالب تصویر به زندگی انسان معرفی می نمایند. و سخنانشان را در لوای  طنز و اکشن و درام و تراژدی به ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه بینندگانشان تحمیل می کنند انتظار است که کارگردان اسلامی و ایرانی نیز دوربین خود را بر پایه های محکم تری بنا نهد که هر منتقدی را وادار به سکوت کند و هر بیننده ی را سر شوق آورد.

 هر چند  که سینمای ایران مملو از عشوه های زنانه و آرایش های غلیظ مردانه  گشته است اما حضور یک انسان انقلابی  همچون مسعود ده نمکی جای خوشبختی است. لیک باید پرسید چه سازشی است بین تحریر در یالثارات و شوخی های جنسی بازیگران اخراجی های 3.

اگر چه مسعود ده نمکی با شجاعتی وصف ناشدنی با فلشبک های خود به انتخابات 88  و وقایع بعد از آن سعی نموده بازیگردانان و بازیگران  فتنه را به تمسخر بگیرد  اما متاسفانه با انتخاب میزانسن های عجیب و بازی های سخیف، اخراجی ها را به دره ی ابتذال کشیده است.

هر چند که رفتار خواص بی بصیرت و مقلدان نافهم در مقابل این فیلم نشان دهنده ی درستی عمل ده نمکی است اما باید توجه داشت که دیدگاه اخراجی های 3 تنها کف دیدگاه مردم ایران اسلامی است...

نکات مثبت و منفی زیادی درباره این فیلم می توان ذکر کرد که شاید بتوان گذر کوتاهی به آنان داشت.

1.       کنایه های صریح به خواص بی بصیرت و فتنه گران بی شریعت حلاوتی برای تماشاگر دارد که می توان به اندیشه های مسعود ده نمکی آفرین گفت.

2.      استفاده صحیح از نمادها، نشان دهنده ی پیشرفت ده نمکی در فیلم سازی است.به نحوی که تنها افرادی که با این نمادها آشنایی داشته باشند متوجه ی نگاه زیرکانه ی فیلمساز می شوند.

3.     فیلم برداری پیشرفت چشم گیری داشته است و از دو فیلم قبلی قابل قبول تر است اما آنگونه به نظر می رسد که فیلمبردار و کارگردان خود شیفته ی نوع فیلم برداری شده اند و سعی می کنند به دفعات از روش های تراولینگ و بازو مکانیکی استفاده کنند.اما بی شک آن استفاده بیش از حد،این شیرینی پیشرفت را زایل می کند.

4.     حضور بازیگرانی چون بهنوش بختیاری و لیلا اوتادی در ادامه حضور نیوشا ضیغمی و نگار فروزنده که صرفا  جز عشوه های زنانه چیزی به تماشاگر فیلم ارائه نمی دهند ما را به این فکر می اندازد که مسعود ده نمکی از استفاده از این بازیگران در پی چه قصد و نتیجه ی بوده است.

5.     می توان گفت فیلم اخراجی ها نه عرصه ی برای بازیگری بازیگران بلکه نمایشگاهی از هنرورانی است که با رنگ های قرمز و آبی و در پوشش فیلم و ده نمکی خود را بزک می کنند  و در سطحی ترین حالت ممکن نگاه بیننده را به خود جلب می کنند.

6.      عدم وجود فیلم نامه ی قدرتمند ، فیلم را از طنز سیاسی به طنز شونه تخم مرغی می برد. حال آنکه بن مایه ی فیلم در صورت پرداخت بهتر می توانست یکی از بهترین فیلم های بلند حال حاضر ایران باشد...اما با بی سلیقگی موضوع هرز می رود و داستان به سمت شوخی با خواننده های لس آنجلس می رود.

7.     حضور سید جواد هاشمی به عنوان یکی از نامزدها بسیار کم پرداخت شد و توجه به دغدغه ی خواص با بصیرت ابتر ماند.در حالی که با توجه به دیدگاه مثبت جامعه به این بازیگر ، سناریو نویس می توانست اهداف خود را بهتر به بیننده منتقل کند...فیلمنامه نویس سعی می کند هاشمی را  مهره کلیدی فیلم نشان دهد اما وی تنها همچون سربازی فراموش شده است که در وقت نیاز به کمک فیلم می آید و قشر مذهبی جامعه را با فیلم همراه می سازد.

با این همه نمی توان از پیشرفت نوع فیلمبرداری و تدوین گروه ده نمکی غافل شد اما سوال آنجاست که آیا برای تریلوژی ایرانی که گیشه ها را رونق داده است و پر بیننده ترین فیلم  سینمایی ایران گشته است صرفا پیشرفت این دو ،نقاط ضعف دیگر فیلم را عریان تر نمی سازد؟

آیا اخراجی های واقعی که معراجی شدند چون بایرام همچنان پوسترهای فردین را در کمدهای خود قاب گرفته اند؟

سوال آنجاست که آیا می توان ذهن بیننده را با ترانه یی حماسی در انتهای فیلم از این همه لوده گری پاک کرد؟

آیا باید به همین نوع فیلم سازی قناعت کنیم و روش های دیگر رسانه ی را برای مقابله با جنگ نرم رها کنیم؟

آیا باید بنشینیم و به ریش حاج آقا گیرینف و  ملنگی بایرام لودر بخندیم و تخمه بشکنیم و خوش باشیم؟

بی شک دشمن با یک فیلم صرفاً طنز میلیاردی، شکست نمی خورد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 13:17  توسط علی   | 

تاریخ...

دنیا مفهوم عجیبی است...

دنیا همچون دفتر  تاریخی است که همواره نوشته می شود وچون آن را برگ زنی برگهای فرو افتاده یی را می بینی که بدون هیچگونه تغییری یک راه و روش را برای بودن انتخاب کرده اند...

دنیا همچون تالار بزرگی است که همگان لحظه ای از در ورودی داخل می شوند مدتی بعد از در دیگری خارج.

دنیا همچون درخت تنومندی است پر از برگ های گوناگون که چون بهار شود شکوفه می زند و چون مرگ فرا رسد آواز پاییز سر می دهد.

دنیا شاید شبیه یک بازی باشد از نگاه پسران و دختران بازیگوش که چون مومی آن را به بازی می گیرند تا شاید شبیه شیری شود تیز دندان یا کلاغ مست سیاه رویی در زندان.

دنیا شاید مثل خاک کوزه گری باشد که چون آن را بر گیری  کم بها بینی اش زمانی که شکلش دهی طلایی ناب و پر ارزش ... و چون رهایش کنی پست تر از خاک...

خاکستری بی ارزش

همچون انسانی در شرف بودن....

همچون انسانی در شرف هستن...

می توان حافظه ها را پاک کرد و خدا را از یاد برد و کانال ماهواره ها را پی در پی عوض کرد در پی ماه پاره ها...

می توان سینه را چاک داد تا تشنه لبان سینه چاک لبخند بزنند.

می توان موها را چون مارهای عصیانگر تاب داد تا نفسی را بی تاب کند.

می توان آرایشی غلیظ کرد تا لذتی حضیض برد از نگاه این و آن...

می توان گوشی در دست با پسران پست اس ام اس بازی کرد.می توان با نامحرمان قایم باشک  و بازیگوشی کرد...

می توان چشم ها را بست و جام مستی را سر کشید. می توان دریای رحمت خدا را مرداب کشید.

می توان مرد بود و  زنانه رفتار کرد...می توان زن بود و لباس مردانه به تن کرد...می توان ساز طرب شیطان کوک کرد....می توان مجلس رقص گناه این و آن گرم کرد...

می توان به فکر نان بود و گفت خربزه اّ ب است و فراموش کرد هدف، نام بود و جربزه، قوت مردان زمین.

***

تاریخ دوباره تکرار می شود...

حال می خواهی گوساله سامری بپرستی...

یا دخترکان مست از سادگی...

تاریخ دوباره تکرار می شود...

حال می خواهی معاویه دوست  باشی

یا آمریکا و آمریکایی...

  تاریخ دوباره تکرار می شود...

علی بر بالای منبر بنشان...

فردا فرقش بشکاف

...

حسین بخوان...

فردا یزید را لبیک گو...

...

مهدی صدا بزن...

فردا برای دخترکان بوق بزن...

...

آری تاریخ دوباره و دوباره تکرار می شود.

باز هم

زمینیان در خیالی خام برای پرستوها دست تکان می دهند.

و کرکس ها حریصانه چرخ می زنند...

تن  نیمه جان طلب می کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 20:15  توسط علی   |