ای کسی که به او رای داده ام...
چهارشنبه هشتم مهر 1388وای بر کسی که من به آن رای داده ام
وای بر من
آقای میر حسین
امروز چه کسانی پیرو تو هستند...؟
فراریان انقلاب؟
دخترکان زیبا روی سبز پوش؟
مجهول الهویه های ما هستیم؟
پسران دختر نما و دختران پسر نما؟
...
وای بر ما...
آقای میر حسین...ای کسی که به او رای داده ام
مطمئن باش ذهن ما همانند ذهن شما مشمول زمان نخواهد شد...
از امام نام می برید و برای منتظری نامه می نویسید؟
آری...آری آقای میر حسین شما اکنون جمع اضدادید.
از شما می پرسم...چرا؟
چرا چهار ماه پیش افتخار به نخست وزیری امام انقلاب می کنید و امروز ضد انقلابیها افتخار به شما می کنند...
چرا دیروز اسمتان را با افتخار در کوی و برزن بر زبان می آوردیم و امروز با اندوه نام تان را زمزمه میکنیم...
چرا هر روز باید منتظر بیانیه ی از شما باشیم تا جمعی فرصت طلب زبان از گمراهی ما باز کنند...
عقلم تلنگری می زند...و قلبم سرکشی می کند...
قلبم می نویسد و عقلم نهیب می زند...
میگوید:بس است چه جای گلایه...اگر گوشی بود ماهها حنجره ها پاره نمی شد...
آری بس است گلایه، این سرنوشت ماست...
پس وای بر ما...وای بر ما...وای بر ما
"""""
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388روزهاست فقط می نگرم...
جماعت سیاست باز بر سر و کله هم میزنند و یکدیگر را به توهین و تمسخر، به زور و زر به خیانت و جهالت به دروغ و تقلب به فریب و سرکوب متهم می کنند...
جمعی عکس آتش می زنند و گروهی دیگر مرگ بر منافق سر می دهند...
برخی مچ بند سبز به دست می بندند و شعار آزادی می دهند...بعضی پرچم سه رنگ بر سر می بندند و مرگ بر مخالف می گویند
به راستی که رنگ سیادت و قداست رنگ وحدت و صداقت به چه روزی افتاده است...کثیف...زشت...تهوع آور
***
این رسم ماست...
این رسم ماست که هر کس را تا اوج بالا ببریم و با سر فرود بیاوریم...
زمانی به یار آقا رای میدهیم و هل هله میکنیم...و زمانی او را دزد می نامیم
زمانی وی را برای هشت سال انتخاب میکنیم... و زمانی بر ضدش راهپیمایی میکنیم و شعار میدهیم
این رسم ماست...
دیروز سیدی را رئیس جمهور میخوانیدم و امروز خائن
دیروز سیدی را بالا می نشانیدم و امروز پایین تر از پایین
دیروز سیدی را به شوق دیدنش دنبال می کردیم و امروز بخاطر انداختن عمامه اش
خدا می داند که امروز چه می گوییم و فردا چه می شنویم
آری این رسم ماست
***
آقا دعا میخواند...برای ما...برای کشور...برای اسلام...چه خوب میخواند
دعا میخواند با بغضی در گلو...جماعت گریه می کنند...و من، تنها با بغضی فرو خورده خیره بر چشمان آقا
...دل آقا پر است...از زمانه...از روز...روزگار...
در این میدان در گوشه ی نشسته ام و می نگرم هر کس ضربه ی میزند...نه به من...نه به حریف...نه به خود...به یک پیکره...به یک ایمان...به روح خسته ی یک انسان...
منتظر این جمعه می مانیم...مثل همه ی جمعه های پیش...
منتظر اذن خداییم...شاید این جمعه جمعه ی آخر باشد.
داستانک پنجم:بیسکویت
شنبه سی و یکم مرداد 1388چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده
شعر سوم:ابرهای رفتنی
پنجشنبه چهارم تیر 1388روزها می گذرد،همه منتظرند*** روز را بخشیدم شبها بیا پیشم
من همانم همان عاشق همیشگی***رفتی و بردی مرا، مکدر شد عیشم
در امید رفتن ابرها می مانم*** مطمئن باش قربانی پایت میشم
off
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388عرضم به حضورتون بنده تا زمان پایان یافتم امتحانات پایان ترمم نمیتونم وبلاگ رو بروز کنم.
برام دعا کنین این چند تا امتحان رو به خوبی و خوشی بدم تا دو هفته ی در کنار هم در دنیای وبلاگ نویسی روزگار بگذارنیم
با تشکر
مرلین کبیر
شعر دوم: جوابیه
شنبه دوم خرداد 1388شعر حافظ:
اگر آن ترک شیرازی*** به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم*** سمر قند و بخارا را
شعر امیر نظام گروسی در برابر حافظ:
اگر آن کرد گروسی*** به دست آرد دل ما را
بدو بخشم*** تن و جان و سر و پا را
جوانمردی به آن باشد*** که ملک خویشتن بخشی
نه چون حافظ که می بخشد*** سمرقند و بخارا را
شعر دکتر حسین انوشه در برابر امیر نظام گروسی:
اگر آن مه رخ تهران*** به دست آرد دل ما را
به لبخند ترش بخشم*** تمام روح و معنا را
تن و جان و سر و پا را*** به خاک گور می بخشند
نه بر آن مه لقای ما*** که شور افکنده دنیا را
و شعر من در برابر دکتر انوشه:
اگر آن دلبر اهواز ***به دست آرد دل ما را
به چشم دلش بخشم*** تمام دین و دنیا را
رسم شیدایی آن باشد*** که نور و هستی ات بخشی
نه چون شاعر تهرانی*** که می بخشد روح و معنا را
رو ح و جان و معنا را*** به قابض الارواح می بخشند
نه بر آن ماه زیبا رو*** که روشن کرده دنیا را
اگر آن حافظ عارف*** ملک دیگری بخشد
گناه از ترک شیراز است*** که مجنون کرده دلها را
داستانک چهارم: پارک ممنوع...
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388مرد معتاد پکی به سیگارش زد
به تابلو پارک ممنوع تکیه زده بود و خاطرات خوب گذشته را مرور می کرد
این روزها حال خوشی نداشت...
تصمیم گرفته بود برای همیشه ترکش کند...
همانطور که همسرش او را ترک کرده بود....
آهی کشید و پک دیگری به سیگار زد
تنها چیزی که برایش مانده بود کلی خاطره بود و یک سیگار نصفه.
سیگار را زیر پا انداخت و له کرد. به تابلو پارک ممنوع نگاهی انداخت
لبخند بی رمقی زد و با کلی خاطره ناب در خیابان شلوغ شهر به راه افتاد
لحظه ی بعد دستی زنانه سیگار له شده را از روی زمین برداشت
در حالی که اشک می ریخت پارچه ی را باز کرد و سیگار را کنار چند ته سیگار دیگر گذاشت
به تابلو پارک ممنوع خیره شد. لبخند بی رمقی زد و به خانه برگشت...
داستانک سوم: عکس و عروسک...
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388دخترک از پنجره به آسمان خیره شده بود
صدای قرآن در گوشش پیچ وتاب می خورد
هر از چند گاهی به عکس روبرویش نگاه می کرد.
قرار بود امروز پدرش از کربلا برگردد
کوچه پر از ماشینهای جورواجور بود
ساعت ها در انتظار آن بود که عروسکش را ببیند
پدرش قول یک عروسک بزرگ را داده بود
عروسکی که از مال مهشید خوشگلتر باشد.
دوباره به آسمان نگاه کرد.
و به انتظار، ساعت ها را سپری می کرد.
ناگهان دستی روی شانه دخترک نشست
دخترک دست بزرگ پدر را خوب می شناخت
برگشت و به صورت پدر نگاه کرد
پدر خندید و دستانش را از هم باز کرده و منتظر بود تا دخترک پدر را بغل کند
دخترک از ته دل می خندید
عروسک را به کلی فراموش کرده بود
حالا در بغل پدر آرام گرفته بود و از او جدا نمی شد
کم کم دخترک در بغل پدر به خواب رفت
وقتی چشمهایش را باز کرد.
اتاق خالی بود
هنوز صدای قرآن می آمد
روی تاقچه پنجره کنار عکس پدر یک کادو گذاشته شده بود
از کادو به عکس نگاه کرد.عکس را بالا گرفت. آسمان در پیش زمینه ی عکس پدر محو شده بود
تنها یک چیز برای دخترک ارزش داشت
عکس پدر.همراه با روبان مشکی کنارش...
(تقدیم به داغدیدگان حوادث اخیر عراق)
نوستالژی های من...
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ازش ممنونم که منو یاد خاطرات خوب گذشته انداخت
...
نوستالژی یعنی لحظات از دست رفته
نوستالژی یعنی از دست دادن بهترین چیزا
نوستالژی یعنی یه دیوار بین تو و خاطرات زیبات
نوستالژی یعنی خونه ی بچگیات، ترسای کودکیات
نوستالژی یعنی نمره ی امتحان ریاضی، ترسیدن از روزی که بابا بیاد مدرسه
نوستالژی یعنی توپ فوتبال، فوتبالیستها
نوستالژی یعنی گرمای تابستون، صدای کولر، بازی سگا
نوستالژی یعنی راه مدرسه، زنگای تفریح، یخمک و پفک نمکی
نوستالژی یعنی اولین روز داشتن کامپیوتر
نوستالژی یعنی هری پاتر، دمنتور و جادوگران
اما نه به سبک شریعتی باید بگم...
همه ی اینها نوستالژی هست و نوستالژی نیست
نوستالژی یعنی مرگ، مرگ خاطرات،مرگ خنده هاو گریه ها
نوستالژی یعنی خنده ی مامان بزرگ
نوستالژی یعنی هزارتومنی خشکش
نوستالژی یعنی تخمه های سنقریش
نوستالژی یعنی صدای جیرینگ جیرینگ النگواش
نوستالژی یعنی چرت زدناش. قربون صدقه رفتانش.
نوستالژی یعنی دستهای چروکش، صورت پر چین و قلب مهربونش
نوستالژی یعنی گریه های مامان
نوستالژی یعنی قبرستون شهر
با این حال هنوز کلی سوژه های ناب برام مونده که بعدا برام نوستالژی بشن
خدا کنه روزی برسه که من هم یه نوستالژی باشم
داستانک دوم: ماست...
جمعه چهارم اردیبهشت 1388حوصله کار کردن ندارم
متوجه شدم چند هفته ی است پیش خانه شان مغازه ی باز شده
دیگر از آنجا ماست می خرد
فردا باید سریی به آن مغازه بزنم شاید نیاز به شاگرد داشته باشد
این سومین بار است که محل کارم را تغییر میدهم

