میخواهم بنویسم...نه برای دل خودم...
ونه برای خوش امد دیگران...
می خواهم بنویسم... نه به خاطره ثواب بیشتر... ونه به خاطر گناه بیشتر
می خواهم بنویسم...برای کسی که می گویند در همین نزدیکی است...
کسی که از رگ گردن نزدیک تر است...
کسی که قرار شده ما را تنها نگذارد.
کسی که تمام دست ها به سویش بلند می شود...زمان بیچارگی...
خدایا...آمده ام پشت در خانه ات...در نمی کوبم...صدایت نمیزنم...
بر دیوار خانه ات تکیه میزنم و آرام آرام می گریم...
نه به خاطر خودم... و نه به خاطر دیگران...
و نه به خاطر خوش آمد تو... و نه به خاطر خوش آمد دیگران
دلم گرفته است خدا...
سیاهی همه جا را گرفته است خدا...
پس چرا کاری نمی کنی...
چرا طوفان نوحی راه نمی اندازی
یا زلزله ی بنیان افکن ابراهیمی ات را نثار ما نمی کنی...
خدایا به خداوندی ات قسم ما به قصه ی عام الفیل هم راضیم...
خسته شدیم از بس که دشنام داده اند...
خسته شدیم از بس سکوت کرده ایم
خسته شدیم از بس پرخاش کرداه ند.
خسته شدیم از بس سر در گریبان فرو برد ایم...
خسته شدیم از این همه علی وار زندگی کردن
خسته شدیم از این همه عمر وعاث دیدن...
خسته شدیم از بس که بین در و دیوار جان کنده ایم
خسته شدیم از بس تازیانه خورده ایم... و دم نزدیم
خدایا...نمی دانم صدایم را می شنویی یا نه...به سمیع بودنت قسم...
باور کن هنوز هم حسین تنهاست...و زینب در بین شامیان ارزش و قرب بیشتری دارد تا نزد ما...
خدایا خسته شده ایم از خودمان...سیلی مقدر کن شاید سیلی زند این صورت پف کرده از گناه را...شاید بشوید دروغ هایمان...شاید بشوید گناهانمان...شاید بشوید نفس و جانمان را...
پشت در خانه ات نشسته ام...
در خانه ات عجیب مثل در خانه ی فاطمه است...
و دیوار خانه ات چون دیوار خانه ی محمد...
و عطر خانه ات چون عطر حضور علی...
خدایا به من نخند اما...
این خانه ات در دنیای من دیناری هم ارزش ندارد...
مرا ببخش از این کفر گویی. اما...
خانه ات بدرد کوبیدن هم نمی خورد در این دنیای من...
خدایا اصلا فراموش کن مارا... قصه ی ما را تمام کن...
ما قصه ات راتمام کرده ایم...
ما غصه ی چیزهای دیگری را داریم
اینجا رهبر ابلیس است
کاخی دارد به وسعت تمام لذت های دنیایمان...
خدایا بی زحمت از ما دست بکش...
ما با شیطان و شور و شهوت جشن گرفته ایم...
با هوس هایمان عقد دائم بسته ایم...
وعقل را کرده ایم بازیچه ی نفسمان
و نفسمان را بیرون می دهیم با ذکر و نام شیطان...
روزهاست ما رها کرده ایم ریسمان محکم الهی ات را
خدایا بی زحمت توهم از ما دست بکش...
...
آه!
میخواهم بنویسم...
نه برای خودم و نه برای دیگران...
و نه برای ثواب بیشتر و نه برای گناه بیشتر
می خواهم بنویسم... برای تو...
خدایا...
ما دیگر طاقت دوری ات را نداریم ما حتی طاقت این سکوتت را نداریم...
ما خسته ایم...ما چون گمشده ایی ...دنبال مادرمان می گردیم...
خدایا ما گمشده ایم...در میان هوس ها و خوی ها و دروغها
می خواهم بنویسم ...
می خواهم بنویسم...اما...
قلمم توسط گناهانم مصادره شده...
می خواهم صدایت کنم اما زبانم در کام سکوت زندانی شده
می خواهم در بکوبم...لیک دستانم به نجاست نفسهایمان گرفتار است...
می خواهم صبر کنم تا در را بگشایی...اما شرم نگاه به چشمانت چشم هایم را کور کرده...
من پشت در نشسته ام...
و بی وقفه می گریم و افسوس می خورم...
در را که بگشایی...خنکای وجودت شاید مرا هم نوازش کند...
آنگاه است که تو را سخت در آغوش می گیرم...
آنچنان که گویی اصلا روحی دمیده نشده است...